خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند. مملکت خارج جایی است که در آن همه با ناموس همدیگر کار دارند. در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!
کشور خارج جایی ست که رییس جمهورشان بیش از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است ! تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه می دانند یک جور علامت فلش رو به پایین است !
خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیزها !
مردم خارج همیشه مست هستند و دایم به هم می گویند یو آر!!! اما در اینجا همیشه در حال احوالپرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و با فرهنگ هستیم !
ما در ایران همه چیز داریم ! نان...مسکن ... و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان می گوییم این ها را نداریم ! ولی مقاماتمان می گویند دارید ! و ما بس که نفهم هستیم اصرار می کنیم و می گوییم پس کو؟؟!! آن وقت آنها مجبور می شوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند...ایناهاش!!!
در خارج اما این طوری نیست بس که آن ها بی منطق هستند ! خارج جای عقب افتاده ایست که گشت نسبت ندارد ! آنها برای لاک زدن جریمه نمی شوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ! با دیدن موی نامحرم هیچ چیزشان نمی شود! اما اگر ما یک تار مو ببینیم .. دچار لرزش می شویم !بس که محکم است این اعتقاداتمان!
خارجی ها فکر می کنند ما در جنگ جهانی هستیم ! چون کوپن داریم و سهمیه بندی!
آن جا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی فرهنگ هستند نمی دانند ازدواج موقت یعنی چه ! خارجی ها از بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است ! و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که به ایشان بگوید نخیر!!! هر چهارتا زن می شود یک مرد !!!
آنها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن می کنند! در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !
آنها تمام شعرهای مذهبی خود را با آهنگ می خوانند ! بس که الاغند! در حالی که وقتی آدم با خدا حرف می زند.. اجازه ندارد شاد باشد ! خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها این را نمی داند .
ما از این انشا نتیجه می گیریم که خارج جای بدی است ! خارج جایی است که همه آدم ها در آنجا ایدز دارند!!!
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند. مملکت خارج جایی است که در آن همه با ناموس همدیگر کار دارند. در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!
کشور خارج جایی ست که رییس جمهورشان بیش از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است ! تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه می دانند یک جور علامت فلش رو به پایین است !
خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیزها !
مردم خارج همیشه مست هستند و دایم به هم می گویند یو آر!!! اما در اینجا همیشه در حال احوالپرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و با فرهنگ هستیم !
ما در ایران همه چیز داریم ! نان...مسکن ... و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان می گوییم این ها را نداریم ! ولی مقاماتمان می گویند دارید ! و ما بس که نفهم هستیم اصرار می کنیم و می گوییم پس کو؟؟!! آن وقت آنها مجبور می شوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند...ایناهاش!!!
در خارج اما این طوری نیست بس که آن ها بی منطق هستند ! خارج جای عقب افتاده ایست که گشت نسبت ندارد ! آنها برای لاک زدن جریمه نمی شوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ! با دیدن موی نامحرم هیچ چیزشان نمی شود! اما اگر ما یک تار مو ببینیم .. دچار لرزش می شویم !بس که محکم است این اعتقاداتمان!
خارجی ها فکر می کنند ما در جنگ جهانی هستیم ! چون کوپن داریم و سهمیه بندی!
آن جا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی فرهنگ هستند نمی دانند ازدواج موقت یعنی چه ! خارجی ها از بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است ! و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که به ایشان بگوید نخیر!!! هر چهارتا زن می شود یک مرد !!!
آنها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن می کنند! در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !
آنها تمام شعرهای مذهبی خود را با آهنگ می خوانند ! بس که الاغند! در حالی که وقتی آدم با خدا حرف می زند.. اجازه ندارد شاد باشد ! خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها این را نمی داند .
ما از این انشا نتیجه می گیریم که خارج جای بدی است ! خارج جایی است که همه آدم ها در آنجا ایدز دارند!!!
برایت نامه مینوسم / تمبر میزنم و در جیب میگذارم
هیچ صندوق پستی / وفادار تر از بی کسی های خودم نیست
وقتی سال تا سال / جایت به لطف قاب های بی عکس / خالی نمی شود
هنوز یک لبخندم را بسته بندی کرده ام / برای روزی که تو را / اتفاقی میبینم
آنقدر تمیز بخندم / که به خوشبختیم حسادت کنی
و من در جیبم / دست های خالیم را فریب دهم امن ترین جای دنیا را انتخاب کرده اند
بی کسی / یعنی باور اینکه تنهایی ، چشم هایت را بد عادت کرده
یعنی مبل های تکنفره را به رقص های دسته جمعی ترجیح می دهی
و تا میتوانی / به فلاش های دوربین ، موهای سیاهت را / سفید تحویل می دهی
بی آنکه از کسی در طول تاریخ بپرسی :
ببخشید ؟ ساعت ِ شما هم همینقدر کند حرکت میکند
زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!
زن : آقا ! آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!
مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!
زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچ گونه وجهی نمی تونن دریافت کنن.
مدیر : خب ، برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! این قدر هم وقت منو نگیر…
زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!
مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!
آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن …!!!
زن با چشم های پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالایی ترمز کرد و زن سوار شد …
روزنامه ای رو که روی صندلی جا مانده بود ، برداشت و بهش خیره شد :
کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز …
ستاد مبارزه با بی سوادی …
تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :
با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید؟!!
زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود، عدد را تصحیح کرد :
با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید ؟!!
آخه چراااااا؟؟؟
آخه چرا با من دانشجو همچین کاری می کنین؟
مگه شهر هرته؟؟؟(درست نوشتم هرتو؟)
انصراف میدم....
مگه ما روی گنج نشستیم؟!!!
اینا از جمله هاییه که این روزا از بچه های دانشگاهمون می شنویم...
ما این روزا با افزایش 30 درصدی شهریه دانشگاه مواجه شدیم که به درسای عملی تخصصی مون اضافه شده و برای دانشجویانی که واحد عملی تخصصی خصوصا دانشجویان رشته های پزشکی ، معماری و عمران که درسای عملی تخصصی زیادی دارن مبلغ سرسام آوری به شهریه شون اضافه شده حتی کسانی که تسویه حساب کردن هم مبالغی رو به دانشگاه بدهکار شدند همچنین برای ترم های قبلی هم که تموم شده رفته شهریه اضافه در نظر گرفته شده که باید پرداخت شه!!!!
ما یه روز تجمع کردیم برای اعتراض اما والا به خدا هیچی از حرفای تکراری شون متوجه نشدم، از آقایی که بغل دستم وایساده بود پرسیدم که الان چی شد آخرش ؟؟ اونم یه توضیحاتی که خودشم متوجه نشده بود توضیح داد که آخرشم نفهمیدم یعنی چی. واقعا یعنی چـــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
می گن که از سال های قبل تو محاسبه شهریه واحدای عملی تخصصی اشتباهاتی شده... مگه میشه؟؟؟؟؟؟
یکی نیس بگه این همه سال چطور متوجه همچین چیزی نشدین؟؟؟
من که می خوام انصراف بدم برم تو خونه بشینم از اوقات فراغتم لذت ببرم.
اینم عکسی که بچه ها برای دانشگاه صندوق خیریه درست کردند شما هم اگه کمکی دارین به شماره حساب دانشگاه بفرستین. قربون دستتون لطفتون فراموش نمی شه
من تصمیم گرفته ام که در آینده حتمن به خارج بروم.
پدرم همیشه میگوید “این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند”
برای همین میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم.
تازه دایی دختر عمه پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید “در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند”
مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد… البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانواده کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم.. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید “تو به خر گفتهای زکی”. ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.
سلام دوستای گلم
از اولین مطلبی که راجع به دانشگاه نوشتم یکی دو سال میگذره توی آرشیوم هست
اما دوباره به اینجام رسیده از دست کارو بار این دانشگاه
این دو روز روز انتخاب واحدم بود که موفق نشدم
واسه اینکه دقیقا روز انتخاب واحد همه سیستماشون بهم ریخته و فقط کسی که شاهرود باشه از توی خود دانشگاه می تونه انتخاب واحد کنه منم نتونستم ۱۰۰۰ کیلومتر راهو برم.البته تلاشمو کردماااااااااا به دوستم که شاهرود بود گفتم از سایت دانشگاه واسم انتخاب واحد کنه.ولی فک میکنین جی شد؟؟؟؟؟؟؟؟ بله دوستای گلم حدس کارای این دانشگاه زیاد سخت نیس .دانشگاه خیلی راحت واسم بدهی زده بود و فایلم باز نمیشد در صورتی که شهریمو یک هفته پیش ریخته بودم بعدشم وقتی دوستم رفت امور مالی مسئولش خیلی ریلکس گفتش که سیستم خرابه!!!!!
من جیکار کنم از دست این دانشگااااااااااااااااااااااااااه
همیشه موقع انتخاب واحد یا امتحانا دوس دارن اذیت کنن.
حالا باید زود بخوابم ببینم چیکار کنم فردا شاید یه راهی بود شاید درست شددددددددددددد
شاید با یه تلفن به دانشگاه قضیه حل شد (اینجا لازمه بگم که یه سر به آرشیوم بزنین که توش نوشتم همه ی خطای این دانشگاه شبانه روزی اشغاله و کسی نمی ده)
یادم باشه دفعه بعد واستون جریان کار دانشجوییمو تعریف کنم خیلی جالبه.الان خوافم میاد
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...
کار به جایی رسید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .
نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
نتیجه گیری اخلاقی :
نباید با گذشت زمان بعضی از مسائل زندگیو فراموش کنیم...
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان
با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد
برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت
روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد . . .
عید همگیتون مبارک دوستای خوبم
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:
می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:
متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .
آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام
خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد:
پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
پدر عزیزم،
با
اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،
چون میخواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی
رو با استیسی پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو
نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به
خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.
Stacy به من
گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای
تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
Stacy چشمان
من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو
برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای
تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه
درمانی برای ایدز پیدا کنه واستیسی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر،
من سالمم و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک
روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو
ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی
: پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من
بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا
چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه هست. دوسِت دارم ! هروقت برای اومدن به خونه
امن بود، بهم زنگ بزن.
وقتی سارا دخترک هشت سالهای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغتر از آن بودکه متوجه بچهای هشت ساله شود
دخترک پاهایش را به هم میزد و سرفه میکرد ولی داروساز توجهی نمیکرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکهها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.....
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه میخواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا میتوانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار
مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله
به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان
همیشه نه بود.اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ،
با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد،
بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند .
آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :
نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟
من داره یادم میره!
داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند .بالاخره
بعد از سالها آماده سازی خود، ماجراجو یی اش را آغاز کرد.اما از آنجایی که آوازه
فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد.
سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه
جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به
دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد
میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که می توانی
- پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را چبسبد .
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده ... در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند ، فقط
چند قدم بالاتر از سطح زمین ...
دوستای گلم حتما به اونیکی وبم سر بزنین و نظر بدین منتظر نظرای گرمتون هستم
http://Ziafatallah.blogfa.com
سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی خیال هیاهوی مسافران و عابران.شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود.
ادامه مطلب ...
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
بچه ها نظر فراموش
نشــــــــــــــــــــــــــه
شخصی
به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب
عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر
ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر
پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان
عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که
برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما
داده است؟ آخ جون، ای کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند.
او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت
سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
تو به من خندیدی و
نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ
فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
منبع:http://www.tanhayegharibeh.blogfa.com
روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
دو تا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.
بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود ....
اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
بعد
از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟
گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش
خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
بهش
گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم
دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!
نکات مهم: ۱) چقدر چیز میشه بعداْ فهمید!!
۲) آدم منگل هم دل داره!!