زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را
خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی
با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند
زن و شوهریم
ماموران مدرک
خواستند،
زن و مرد گفتند
نداریم !
ماموران گفتند چگونه
باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای
ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
اول اینکه آن افرادی
که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم
جداست!
دوم، آنها هنگام راه
رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف
دیگریست!
سوم آنکه آنها هنگام
صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم
نداریم!
چهارم آنکه آنها با
هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما
غمگینیم!
پنجم، آنها چسبیده به
هم راه می روند،
اما یکی ازما
جلوترازدیگری می رود!
ششم آنکه آنها هنگام
با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آنها هنگام با
هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه
تنمان است.. !
هشتم، ...
ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !!!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به
اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می
روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می
دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او
آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما
چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما
من که می دانم او چه کسی است...!
این متن بدون
شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که امیدوارم که برای همه مؤثر واقع شود!
۱.به مردم بیش از
آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید.
۲. با مرد یا زنی
ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت
های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند.
۳.همه ی آنچه را
که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می
خواهید نخوابید.
۴ وقتی می گویید:
دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
۵ وقتی می گویید
:متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
۶ قبل از اینکه
ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
۷ به عشق در
اولین نگاه باور داشته باشید .
۸. هیچ وقت به
رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
۹. عمیقاً و با
احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل
زندگی می کنید .
۱۰ در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم
نام نبرید .
۱۱ مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
۱۲ آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
۱۳. وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی
خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟
۱۴. به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت
های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند
۱۵ وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت
باشد .
۱۶. وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از
آن را از دست ندهید.
۱۷.این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام
به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
۱۸ اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی
بزرگتان صدمه بزند .
۱۹. وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب
شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید.
۲۰. وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی
که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود.
۲۱. زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .
نجات عشق
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی، غم، غرور، عشق و حتی علم و ثروت.
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواد رفت. همه ساکنان جزیره قایقهای خود را آماده کردند و شروع را ترک کردن جزیره کردند. اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و گفت: آیا مرا با قایق خود میبری؟
اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی در حال دور شدن از جزیره بود کمک خواست.
غرور گفت: من نمیتوانم تو را به قایق خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف شدهای و قایق قشنگ مرا کثیف میکنی.
غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست.
اما غم با صدای حزنآلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج به این دارم که تنها باشم.
عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او کمک کند.
اما شادی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.
آب هر لحظه بالاتر میآمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده بود، چقدر بر گردن او حق دارد.
عشق نزد علم که در حال حل کردن مسئلهای بر روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد: زمان
عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
یکی از تکنیکهای عکاسی، تولید تصاویر پاناروما 180 یا 360 درجه است. این تصاویر حاصل تلفیق دهها قطعه عکس با ظرافتی ویژه است. نمونهای از این تصاویر را می بینید:
در
اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم
که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام
دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با
خوشرویی و لبخندی که وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میکرد.
او
گفت: “سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در
آغوش بگیرم؟”
پاسخ
دادم: “البته که میتوانید”، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسیدم:
“چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟”
به
شوخی پاسخ داد: “من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت
بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم.”
پرسیدم:
“نه، جداً چه چیزی باعث شده؟” کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزهای باعث شده او این
مبارزه را انتخاب نماید.
به
من گفت: “همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم.”
پس
از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم
شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را
ترک میکردیم، او در طول یکسال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که میرفت، دوست
پیدا میکرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر
دانشجویان به او مینمودند، لذت میبرد، او اینگونه زندگی میکرد.
در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد، وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شدهاش، آماده میکرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت:
“عذر میخواهم، من بسیار وحشتزده
شدهام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها
چیزی را که میدانم، به شما بگویم”، او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد: “ما بازی
را متوقف نمیکنیم چون که پیر شدهایم، ما پیر میشویم زیرا که از بازی دست میکشیم،
تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید
بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید.”
“ما
عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست میدهیم، میمیریم،
انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه میزنند که مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت
بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم
برای مدت یکسال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم
شد، هرکسی میتواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد،
رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.”
“متأسف
نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمیخورد، که
برای کارهایی که انجام نداده است”، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان
بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده
نماییم.
در
انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند، یک هفته
پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم
خاکسپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفتانگیز که با عمل خود برای دیگران
سرمشقی شد که هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که میتوانید باشید، دیر نیست.
منبع:
تبیان
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
” فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟” استاد اندکی تامل کرد و گفت:
“فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!”
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:” من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین
نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. ”
دومی کمی فکر کرد و گفت:” اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و
همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت.” اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد
دو جوان لبخندی زد و گفت:
” وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!
منبع:
epart2
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:” آرزویت اجابت باد”همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:”آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!” این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:”خواسته ات اجابت باد!”اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:” ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!”اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند.”دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد.” فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:” کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند.”
فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.
زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری که برای سینما رفتن لازم بود ، پول همراه داشت. پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید که پس کی به سینما می رسند. سر چهارراه که به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند ، زن گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید که به او گفت: - هر چی پول داری ، به او بده! زن به بحث با آن صدا پرداخت. او به پسرش قول سینما داده بود ، صدا دست بردار نبود: - تمامش را بده! زن گفت: - می توانم نصفش را به بدهم ، پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می مانم تا او از سینما بیاید ، اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود: - همه را به او بده. زن اصلا وقت نکرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد اتومبیل را متوقف کرد و همه پولی را که داشت ، به گدا داد. گدا گفت: -خدا هست. شما این را به من اثبات کردید. امروز روز تولد من است ، دلم گرفته بود ، خجالت می کشیدم گدایی کنم ، به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نکنم و در دل گفتم:اگر خدایی هست ، هدیه ای به من می دهد.
(پائولو کوئیلو - خدا همین نزدیکیست)
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت
فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!
فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!
فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.
فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن می گن عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمی زاره اوا خواهره!
شاید باور نکنید ولی درست است یک گروه از روانشناسان روی علایق مردم به بستنی و نوع آن تحقیقاتی انجام داده اند و به نتایج جالبی دست یافتند و انها با انجام تست روی گروهی از مردم به نتایج جالبی دست یافتند که بد نیست نتیجهٔ این تحقیقات را بدانید:
اگر بستنی پسته ای دوست دارید :
اگر بستنی پستهای دوست دارید، شنوندهٔ خوبی هستید و تحملتان زیاد است. در نتیجه، مشکلات را با شکیبائی پشتسر میگذارید و کمتر خشمگین میشوید. شما فردی بسیار احساساتی هستید، مشکلات و موقعیتهای دیگران را بهخوبی درک میکنید و به همین دلیل روابط خوبی با اطرافیانتان دارید.
اگر بستنی وانیلی دوست دارید :
شما فردی تنوعطلب هستید و اغلب اوقات براساس انگیزههای آنی عمل میکنید. از ریسک کردن نمیترسید و از آنجا که توقع زیادی از خود دارید، اهداف بزرگی هم برای خودتان در نظر میگیرید. روابط نزدیک خانوادگی برای شما لذتبخش است.
اگر بستنی گردوئی دوست دارید :
منظم و محتاط هستید و از آنجا که خیلی کمالگرائید، به جزئیات خیلی اهمیت میدهید و هیچوقت از قوانین تخطی نمیکنید. وظیفهشناسی، اخلاقگرائی و محافظهکاری از ویژگیهای بارز شماست. از رقابت کردن با دیگران بهخصوص در ورزش لذت میبرید و دوست دارید همیشه رئیس باشید.
اگر بستنی توتفرنگی دوست دارید :
خجالتی هستید، احساساتی بسیار قوی دارید، دقیق و مشکوک و خودرأی هستید، کاملاً درونگرائید و معمولاً به خاطر ضعفها و اشتباهاتتان خود را سرزنش میکنید.
اگر بستنی شکلاتی دوست دارید :
فردی سرزنده و خلاق هستید و بهندرت سعی میکنید هیجان و اشتیاقتان را پنهان کنید. شخصیت شما برای دیگران جالب است و وجود شما در مهمانیها و مجالس فضا را شاد میکند. کارهای یکنواخت شما را کسل میکند و از اینکه همیشه در مرکز توجه دیگران باشید، لذت میبرید.
اگر بستنی موزی دوست دارید:
فردی آسانگیر هستید و بهراحتی خودتان را با شرایط جدید تطبیق میدهید. دست و دلباز هستید و صداقت و همدلی شما زبانزد خاص و عام است.
اگر بستنی با طعم قهوه دوست دارید :
حافظهٔ خوبی دارید؛ هیچوقت اسمها و وقایع گذشته را فراموش نمیکنید. زیاد به گذشته فکر میکنید و از مرور کردن خاطرات لذت میبرید. تا حدی درونگرا هستید و احساسات خود را بهراحتی بروز نمیدهید.
دختران دانشجوی دانشگاه های دولتی از ترم 1 تا ترم 8:
ویژگی های کلی:
این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوار شده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!
خصوصیات دانشجویان دختر:
ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س - ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR میدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) در فاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!
ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقدار بسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)
ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدا می کنند.همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!
ترم 4 – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازک میشودو سیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!!!همیشه در دانشگاه از قسمتهای "پر پسر" عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالا مخشو بزن دیگه چلمن!)
شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟
ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سر کلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BF شان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!
در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)
ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!
ترم 7 –به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!
ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونا.......!)جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر می گردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند!
نام : کمال
کلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.
همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من.
چند توصیه به دخترها برایه اینکه یه پسر گیرشون بیاد
۱) یقه اولین خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه
2) ناز و لفت و لیس رو بذارید کنار.
3) در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که میگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم که از آفتاب و از سایه می رنجم.
4) سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. بالاتر که برین همچین بگی نگی از دهن میافتین.
5) تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج کنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بکشید.
6) دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون کنید، یه وقت کتابشو دور گردنتون آویزون نکنید که گردن لطیفتون کج میشه.
7) پسرهای فامیل بهترین و در دسترسترین طعمهها هستند، رو هوا بقاپیدشون.
8) رو شکل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، دچار مشکل هستن...!
9) توی اجتماع فر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بیبی عذرا نشست و برخاست کنید، همینا هستن که شاه دوماد میسازن واستون.
10) یه کم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و کرم شب و روز وماسک خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.
11) در پوشش دقت کنید، لباس چسب و کوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می کنه، یه پوشش سنگین و اندکی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.
12) مهمون که میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی کنید، خلاصه یه چشمه بیاین که بعله ما هم هستیم.
13) سعی کنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره که مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد
که دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...
14) تا مامانه و باباهه میگن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، درحرکات و سکناتتون این نظر رو تایید کنید و دنبالشو بگیرید.
15) بالاخره اگه خدای نکرده میخواین جزو اون یک میلیون و هفت صد هزار دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای این مملکت دوماد شن، که نمی شن) هر چی دارید، رو کنید، منظورم اعضا وجوارحتون نیست منظورم کمالات و هنر مندیاتونه.
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم مردجوان: خوب، اما اول...
ادامه مطلب ...در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم...
ادامه مطلب ...دروغ مفهومی است انتزاعی و انسانها تنها به دو دلیل دروغ می گویند: یا برای رسیدن به لذت بیشتر، یا اجتناب از افزایش درد و رنج. عده ی بسیار زیادی از افراد بی هیچ دلیل خاصی و تنها به خاطر...
ادامه مطلب ...دانشمندان کشف کردند که پلک زدن میتواند به عنوان یک نشانه در مورد بیتوجهی دیگران به ما در هنگام صحبت کردن ، مورد استفاده قرار گیرد. دانشمندان کشف کردند شما با توجه به تعداد پلک زدن یک شخص میتوانید متوجه شوید...
ادامه مطلب ...* انگشت شست * انگشت اشاره * انگشت وسط * انگشت انگشتری * انگشت کوچک * انگشتر به دست نمی کنم . جواب تست انگشت شست : شما مجذوب کالاهای مدرن و روز هستید از مورد توجه قرار گرفتن لذت می برید شما تفریح کردن را دوست...
ادامه مطلب ...